تبلیغات
{سفید بنویس} - (((( داستانی زیبا از مسلمان شدن یک شخص ))))
دهانم پر شده از حرفهای ناگفته ... راستی، می گویند با دهان پر نباید حرف زد.
(((( داستانی زیبا از مسلمان شدن یک شخص ))))
پنجم اسفند 91 ساعت 02:42 | نوشته ‌شده به دست سرباز گمنام | ( نظرات )

(((( داستانی زیبا از مسلمان شدن یک شخص ))))

مسلمانی که مقیم لندن بود،تعریف میکرد که یک روز سوار یک تاکسی می شود که به مسجدی که بطور معمول میرفت ، برود . در بین راه کرایه را می پردازد. راننده بقیه پول را بر می گرداند و ۲۰ پنس اضافه تر میدهد!
می گفت: چند دقیقه ای با خودم کلنجار رفتم که ۲۰ پنس اضافه را برگردانم یا نه؟ آخر سر بر خودم پیروز شدم و ۲۰ پنس را پس دادم و

گفتم آقا این را زیاد دادی…

زمانی گذشت تا به مقصد رسیدیم. موقع پیاده شدن راننده سرش را بیرون آورد و گفت: آقا از شما ممنونم.

پرسیدم : بابت چی؟

راننده گفت: می خواستم فردا بیایم مرکز شما مسلمانان و مسلمان شوم اما هنوز کمی مردد بودم. وقتی دیدم سوار ماشینم شدید خواستم شما را امتحان کنم. با خودم شرط کردم اگر ۲۰ پنس را پس دادید بیایم…. فردا خدمت میرسم!

آن شخص مسلمان تعریف میکرد: تمام وجودم دگرگون شد، حالی شبیه غش به من دست داد. من مشغول خودم بودم در حالی که داشتم تمام اسلام را به ۲۰ پنس میفروختم!!!

(((( ان شاءالله مسلمان واقعی باشیم در زندگی ))))




می توانید دیدگاه خود را بنویسید
manicure دوازدهم فروردین 96 00:06
Hello there, You've done an incredible job. I will certainly digg
it and personally suggest to my friends. I'm confident they
will be benefited from this site.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
 
نویسندگان
نظر سنجی
چه طور برای امام زمان (عج) دعا می کنی ؟








دیگر موارد
تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :

طراحی سایت برای وبلاگ ارزشی با تخفیف ویژه با همه امکانات{سامانه پیامکی،نرم افزار اندروید،قالب ویژه،فروشگاه} شروع قیمت از ۵۰ هزار تومان

تبادل بنر مذهبی با ما رایگان


ساخت فلش مدیا پلیر